ایران در المپیک ردیف ۵۱ قرار گرفت!!

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:10 توسط بانوی آسمان



برای دیدن عکس های بیشتر روی لینک زیر کلیک کنید:
منبع:
http://www.iran-goftogoo.com/forums
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:21 توسط بانوی آسمان
هما حسینی پرچمدار تیم ایران

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید
و یا روی این لینک کلیک کنید : عکس های المپیک
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 16:44 توسط بانوی آسمان
۱-
خاطرم نیست تو از بارانی
یا که از نسل نسیم
هرچه هستی گذرا نیست هوایت، بویت
فقط آهسته بگو
با دلم می مانی؟
۲-
هیس
هیـ یـ یـــ س س س
هیـــــــــــــــــــــس
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ببین همه دنیارو ساکت کردم تا بگم
دوست دارم !!
۳-
باور کن شفای نیستی به دم مسیحا نیست
بالبخند تو سر از خاک تیره بر می دارم ...
۴-
می روی شاد و دریغ كه نمی دانی هیچ، بٌعد این فاصله ها كمر صبر مرا می شكند،
ای مسافر سفرت بی تشویش ، برو ای شادترین خاطره ی زندگیم ، حكم اجبار طبیعت جاریست، دست ما نیست كه این تقدیر است.....
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:36 توسط بانوی آسمان
توی خونمون به ما میگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم
بیرون خونه میگن ما تروریستیم
وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ویزای بهشت بریدیم از هم
حالا تو برزخ بدبینی اسیریم
نمیتونیم ریشمونو پس بگیریم
نمیتونیم ریشمونو پس بگیریم
چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اینو رو پیشونیمون نوشتن
که سفر تقدیر ماست واسه همیشه
ما همینیم جنگل بدون ریشه
ما همینیم جنگل بدون ریشه
...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:17 توسط بانوی آسمان
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت ..
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .
گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر"
اثر پائولو کوئیلو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:23 توسط بانوی آسمان





